تبليغاتX
عشق ابدی

خداوندا ، تو گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

ميون چند تا اطاقک سوت و کور خسته و خاموش
يه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش
دو تا چشم بارونه نم نم ميزنه بروی گونه
چقدر اين دل غصه داره آخ فقط خدا ميدونه
لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته
صدای خرده جواهر يه نفر دلش شکسته
...
...
...
از توی همون اطاقک قاصدک خبر مياره
يه نفر داره ميميره تنها اين چه روزگاره
کی دلش اين همه سنگه که اونو گذاشته رفته
خيلی ساله خيلی وقته نه يکی دو روز و هفته
مگه رفته از تو يادش تنها همدمش تو بودی
کوه پر صبر و صميمی واسه گريه هاش تو بودی
توي اين روزا عزيزم منتظر باش بر می گرده
کوره داغ جدايی ديگه خاموش و سرده
باز مياد پيشت گلِ تو سر بزير و پر خجالت
اما انقدر تو بزرگی نداری حتی شکايت!

خدی نوشت : دوستای نازم فردا روز شانسمه کنکور دارم برام دعا کنین

+ تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:31 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |
 

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو دیگر هستی نه نگاهت

که در ان دلخوشیم سبز شود

سایه می داند که به دنبال نگاهت

همچون ابر سرگردانم

هیچ کس گمشده ام را نشناخت

تابش رایحه ای خبر اورد

کسی در راه است

چشمی از درد و دلم اگاه است

کاش هیچ وقت عشقی متولد نمی شد

که روزی احساس بمیرد

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 19:58 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

كردی آهنگ سفر اما پشيمان ميشوی
چون به ياد آری پريشانم پريشان ميشوی

گر به خاطر آوری اين اشك جانسوز مرا
آنچه من هستم كنون در عاشقی آن ميشوی

سر به زانو گريه هايم را اگر بينی به خواب
چون سپند از بهر ديدارم شتابان ميشوی

عزم هجران كرده ای شايد فراموشم كنی
من كه ميدانم تو هم چون شمع گريان ميشوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نوبهاران اشكريزان ميشوی

بشكند پيمانه ی صبرم ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشكسته پيمان ميشوی

بينم آنروزی كه چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا به پا جان ميشوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آنزمان بی همزبان در اين گلستان ميشوی

 

 

+ تاريخ جمعه سوم تیر 1390ساعت 11:21 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

پدرم با صمیم قلب از تو تشكر میكنم ،

نه به خاطر اینكه به من محبت كردی و

جوانمردیم آموختی ، نه به خاطر اینكه

راه و رسم مردانگیم آموختی ، به خاطر

اینكه با آن سیلی كه به من زدی ،

عشق و صفا و آزادگیم آموختی

بابای دوست داشتنیم روزت مبارک

صمیمانه دوستت دارم

میلاد امام علی بر تمام دوس داران آن حضرت مبارک

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:7 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد

یاد حریق شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من

سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد

هرکس که دید رئی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دید همن بینظر نکرد

من ایستاده تا بکنمش جان فدا چو شمع

اوخود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 12:20 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

 

بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

                  

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:30 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

 

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي  


                                                
تا در حريم غربت من پا گذاشتی

رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

                                                     تنهايي ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتي

رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

                                                       سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

                                                      سهم من غريب كه اينجا گذاشتي

گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

                                                   در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

                                                           من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي       


                                                          آن را تمام گردن حوا گذاشتي

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

                                                           در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

                            

+ تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |
چشمانم که بسته می شود

ذهنم محکوم به رویا دیدن است

رویاهایم خسته می آیند و بی نتیجه می روند

قلبم آزاد از دلبستگی ست

اما ، روحم باور ندارد

گاه با تمام وجود می خوانمت

. . حماقت است . .

حماقت یعنی صدایی که فریاد نمی کنی

حماقت یعنی با تمام دردهایت ، لبخند بزنی

حماقت یعنی ایستادن و ایستادن

حماقت یعنی تکرار مدام بیهودگی ها

من حماقت را جار نمی زنم

زندگی می کنم

به خاطر تمامی خودخواهی ام

 

تناقض هایم را بزرگ نکن لطفا

حماقتم همیشگی ست

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 15:4 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |
 

خدایا چا تنهایی تنها شد تا در تنهاترین لحظات زندگی تنهایی ام در این دیار تنهایی

به سراغ من بیاید؟

چرا تنهایی تا یک نفر تنها را می بیند می خواهد تنهایی اش را با او تقسیم کند

تنهایی که تنها خودش می داند چه از دست تنهایی می کشد و تنها به گریه

اکتفا می کند

خدای مهربانم کمکم کن تا بتوانم بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

از همین جا هم میخوام از چند نفر که خیلی بهم کمک کردن تشکر کنم

داداش مهدی که قد دنیا میخوامش داداش محمد که خیلی برام عزیزه

و داداش میلاد  که تازگیا هم با عشقش آشتی کرده تبریک داداشی

+ تاريخ جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 10:54 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |

گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از 

دغدغه یدیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و

بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات

بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید 

عروج میکند اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز

هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه

شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم

آرام گفتم:از این راه نرو که به جایی نمی رسی

تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی

رسید

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی

بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی

می خواستم برایم بگویی و حرفی بزنی

آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم

کردی

گفتم پس چرا همان با اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

 نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم

گفتم: مهربانترین خدا دوستت دارم

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

            دوستت دارم مهربانترین

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 12:4 نويسنده خدیجه تنهاترین تنها |